تبلیغات
رسانه - یک داستان شنیدنی کوتاه(پیرمرد وپیرزن)

یک داستان شنیدنی کوتاه(پیرمرد وپیرزن)

نویسنده : رشت کت جمعه 27 خرداد 1390 06:31 ق.ظ  •  دیدگاه ها : ()   ارسال شده در: داستان کوتاه ،

ک داستان واقعی.. پیرمرد یه همبرگر یک چیپس و یه نوشابه سفارش داد... همبرگر را به ارامی از توی پلاستیک در اورد و با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد... یک نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت... بعد از ان پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دانه دانه شمرد و انها را دقیقا به دو قسمت تقسیم کرد و نصفی از انها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش... پیرمرد یه جرعه از نوشابه ای که سفارش داده بودند را خورد... پیرزن هم همین کار را کرد و فقط یک جرعه از نوشابه را خورد و بعدش ان را دقیقا وسط میز قرار داد... پیرمرد چند گاز کوچک به نصفه همبرگر خودش زد... بقیه افراد که توی رستوران بودن فقط داشتن انها را نگاه می کردن و به راحتی می شد پچ پچ هایشان رو در مورد پیرمرد و پیرزن شنید: "این زوج پیر و فقیر رو نگاه کن...طفلکی ها پول ندارن واسه خودشون دو تا همبرگر بخرن..." پیرمرد شروع کرد به خوردن چیپس ها ... در همین حال بود که یک مرد جوان که دلش به رحم امده بود به میز انها اومد و خیلی مودبانه پیشنهاد داد که یه همبرگر دیگر برایشان بخرد... پیرمرد جواب داد: "نه...ممنون...ما عادت داریم همیشه همه چیز رو با هم شریک بشیم..." بعد از ۱۰ دقیقه افرادی که پشت میزهای کناری نشسته بودن متوجه شدن که پیرزن هنوز لب به غذا نزده... پیرزن فقط نشسته بود و غدا خوردن شوهرش رو تماشا می کرد و فقط هر از وقتی جایش را با شوهرش توی نوشابه خوردن عوض می کرد... در همین حال بود که دوباره مرد جوان به میز انها امد و دوباره پیشنهاد داد که برایشان یه همبرگر دیگر بخرد... این بار پیرزن جواب داد: "نه خیلی ممنون... ما عادت داریم که همه چیزها رو با هم شریک بشویم..." چند دقیقه بعد پیرمرد همبرگرش را کامل خورده بود و مشغول تمیز کردن دست و دهنش بود که دوباره مرد جوان به میز انها امد وبه طرف پیرزن که هنوز لب به غذا نزده بود رفت و گفت:می تونم بپرسم منتظر چی هستید؟ "پیرزن به صورت مرد جوان خیره شد و گفت:"دندان!"

آخرین ویرایش: - -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر